شمس الدين حافظ

69

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

نمىخواهيم [ و بدنامى را به جان مىخريم . ] 4 - شراب بده ؛ تا كى بايد گرفتار باد غرور باشم ؟ مىخواهم نفس بدفرجام را با نوشيدن شراب و رها شدن از خودى ، خوار و درمانده كنم . 5 - آه آتشينى كه از سينه‌ى نالان من برمىخيزد ، حتى در مبتديان وادى عشق نيز كه هنوز افسرده و خام هستند ، اثر مىكند . 6 - در ميان خاص و عام هيچ‌كس را محرم راز دل شيدا و سرگردان خود ، نمىبينم ! 7 - من فقط در كنار دل‌آرامى خوش و آسوده خاطرم كه آرام و قرار را يك‌باره از دلم ربوده است . 8 - دلارام سرو قامت سپيد اندامى كه هركس او را ديد ، ديگر به سرو چمن نگاه نكرد ! 9 - اى حافظ ، در برابر سختىها صبور باش ، سرانجام به آرزويت خواهى رسيد . 9 - ماه كنعانى رونق عهد شباب است دگر بُستان را * مىرسد مژده‌ى گل بلبل خوش الحان را اى صبا گر به جوانان چمن بازرسى * خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را گر چنين جلوه كند مغ‌بچه‌ى باده‌فروش * خاك‌روب در ميخانه كنم مژگان را اى كه بر مه كشى از عنبر سارا چوگان * مضطرب حال مگردان من سرگردان را ترسم اين قوم كه بر دُردكشان مىخندند * در سر كار خرابات كنند ايمان را يار مردان خدا باش كه در كشتىِ نوح * هست خاكى كه به آبى نخرد توفان را برو از خانه‌ى گردون به در و نان مطلب * كآن سيه كاسه در آخر بكُشد مهمان را هر كه را خوابگهِ آخِر روى مُشتى خاك است * گو چه حاجت كه به افلاك كشى ايوان را ماه كنعانى من ، مَسنَد مصر آنِ تو شد * وقت آن است كه بدرود كنى زندان را حافظا ، مى خور و رندى كن و خوش باش ، ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را 1 - بار ديگر ، فصل شكوفايى و جلوه‌گرى باغ و گلستان فرا رسيده و به بلبل خوش‌آواز مژده‌ى آمدن گل داده مىشود . 2 - اى باد صبا ، اگر بار ديگر به گل‌ها و گياهان تازه روييده‌ى باغ وزيدى سلام و ارادت ما را به